تقصیر من نبود. تو از من خواستی. خودت می گفتی که بی من نمی توانی. من محبور بودم. باید می رفتم. و تو گفتی بی من نمی توانی. خب من هم کمکت کردم.چون من هم دوستت داشتم. دارم.
حالا اینطور بی روح نگاهم نکن. این خواست خودت بود. من تصمیم نگرفتم. با این نگاه مرا شماتت نکن...
بگذار چشمانت را ببندم. شاید اینگونه بهتر باشد. اما به خاطر بسپار...
من تو را نکشتم ...
صدای آشفته ضربان قلب ...
صدای برگه ای که ورق می خورد ...
در تاریکی / چشمانی خونین / دلی خونین تر / و دست لرزانی که به قلمی گره خورده ...
آغاز اینجاست
آغاز دلنوشت ها ...
دیگه ازقلم چیزی نمونده
این واژه رو نمی دونم کجا دیدم اما الان باید استفاده کنم ازش
چون این منم
شاعر تمام شده
دیگه از نور شمع و حس شاعرانه پرواز خبری نیست
پرنده آزاد شد ولی این آزادی جنون است
جنونی مرگبار
آری همه در تولد دوباره ققنوس آتش می گیرند و می سوزند
اما در وجود من تفاوتی با ققنوس است
ققنوس متین و پاک است ولی من از فریاد هایتان و رنج هایتان در آتش لذت می برم / قهقه می زنم و پرواز کنان به کوچکیتان پوزخند می زنم
آری این من هستم با دلی آتشین / پر از نفرت و آهی که جهان را دگرگون می کند...
همه و همه لبخند به لب و مسرور ...
آری / کس دیگری هم به سیاهی دنیا پا گذاشت / اما در این سال ها نفهمیدم این لبخندها برای چیست ؟ / این هیجان خوشحالی .... ؟!
شاید لبخندی حیله گرانه برای سیاه شدن فرشته است / فرشته ای که بعد از مدتی تمام وجودش نفرت و نا امیدیست ....
شاید تظاهر به دوست داشتنی است که فردا تظاهرش هم سخت و دشوار است...
شاید ....
در این میان من هم فرشته ای بودم / بی خبر از آنکه فردایی محصور در غم دارم / کودکانه دل به خنده هایتان بستم و امیدوار شدم / اما حالا ... ؟؟!!
خنده هایم را اشک می کنید ... خوشی هایم را غم ... شادی هایم را عذاب ...
تو بگو گناه من در این ورود کودکانه چه بود ؟
دستم می ایستد. قلمم نمی نویسد. فکرم کار نمی کند.
در ورطه ای هولناک سقوط کرده ام. این بار نه قلم رهایی می بخشد و نه فکر آزاد می کند. حال من هستم و دنیایی رو به هبوط...
بارانی خونین و سیل آسا / قلبی مجروح و زخمی و خنجر خورده
همه چیز و همه جا آشفته و بهم ریخته
عشق رفت...
طوفانی به پا شد و خانه ی ویران دل من دیگر نوری ندارد ...
تارهای درهم تنیده و شمع هایی نیمه سوخته و صدای دری کهنه که دیگر کسی آن را باز نکرد...
آری من تنهام
از درد ...
از فریادی در اوج سکوت ...
فریادی که از دلی نیمه جان برخاسته شده ...
از دلی که برای تو می تپد
بهتر است بگوید دلی که برای تو می تپید
دیگر از صدای آشفته و نامنظم آن خبری نیست
آری دیگر نفسی برای ادامه نیست
بی جان ولی باز هم به امید حضوری از عشق ....


